حقیقت شيرين
چند روز پیش یه دفترچه ی خاطرات هدیه گرفتم. از این فانتزی ها که آدم دلش نمیاد به غیر از شعر، توش چیز دیگه ای بنویسه! نمی دونم منظور هدیه دهنده چی بود از این کادوی "خالی"!آخه ترجیح می دادم یه دونه "پُر"شو هدیه بگیرم! از خودم پرسیدم : آیا می تونی خاطره بنویسی؟ جواب اومد:الآن به هیچ وجه!اصلاً اگه قرار باشه به نوشتن خاطرات،یه صفحه می نویسم و بقیه ی روزا از روش کپی می گیرم یادم میاد قبلاً خودم یکی از این دفترا داشتم... فقط دو صفحه ی اولشو نوشتم (و دیگر هیچ) آخه مثل دفتر مشق ،تکراری شد این بود که دفتر جدیدو گذاشتم برای روز مبادا... شاید بشه باهاش یه نفر دیگه رو خوشحال کرد چون در حال حاضراگه واقعاً خاطره ی قابل نوشتنی باشه، اینجا می نویسمش. پ.ن ۱: بشوی اوراق اگر هم درس مایی که علم عشق در دفتر نباشد پ.ن ۲: خدا رو شکر که نمی شه وبلاگو شُست! خیلی وقت بود دلم می خواست یه شعر از سهراب سپهری بنویسم ولی نمی دونستم کدومشو انتخاب کنم! اولین گزینه، پشت دریاها بود اما دیدم خیلی تکراری شده و توی اغلب وبلاگ ها هست بعد چون قصد داشتم یه سِری برداشتای شخصیمو از اون شعر بنویسم، تصمیم گرفتم به نوشتن شعر زیبا و فوق العاده ی غربت. ماه بالای سر آبادی است. اهل آبادی در خواب. روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم. باغ همسایه چراغش روشن، من چراغم خاموش. ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه ی آب. غوک ها می خوانند. مرغ حق هم گاهی. کوه نزدیک من است: پشت افراها، سنجدها. و بیابان پیداست. سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست. سایه هایی از دور،مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست. نیمه شب باید باشد. دب اکبر آن است:دو وجب بالاتر از بام. آسمان آبی نیست، روز آبی بود. یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم. یاد من باشد فردا لب سلخ،طرحی از بزها بردارم. طرحی از جاروها، سایه هاشان در آب. یاد من باشد هرچه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم. یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد. یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم. یاد من باشد تنها هستم. ماه بالای سر تنهایی است. پ.ن: در ادامه ی مطلب سعی کردم چیزایی که در مورد این شعر به ذهنم می رسه، بنویسم. همه ی آنچه که احتمالاً در مورد بهناز نمی دانید! این موضوع یه بازیه که تیناجون منو بهش دعوت کرده! منم با کمال میل دعوتشو قبول کردم: 1- کلاً آدم آرومی هستم ولی اگه قرار باشه تو یه جمعی، همه ساکت باشن، من از بقیه بیشتر جنب و جوش دارم! 2- خیلی زود و زیاد خندم می گیره. حتی وقتی تنهام، یاد چیزای خنده دار که میفتم، می خندم ۳- نسبت به صدای بلند شدیداً حساسم و سرو صدا خیلی اذیتم می کنه! ۴- به کودک درونم بیش از حد مِیدون می دم. ۵- ادب و احترام بیشتر از هر چیزی(به غیر از حقیقت) برام اهمیت داره. ۶- یه خورده از خود راضیم! ۷- می شه گفت کمی خجالتی که نه ،"مأخوذ به حیا" تشریف دارم! ۸- شدیداً نکته سنجم می گیره، نتیجه ی همین خصوصیتم باشه! ۹- به انواع غذاهای دریایی اعم از ماهی ، میگو و... هیچ گونه علاقه ای ندارم همین احساسمه! ۱۰- فقط به چیزایی نگاه می کنم که لازم باشه. زیاد ذهنمو درگیر مسائل دیگران نمی کنم.در یک جمله: فضول نیستم. ۱۱- تنها چیزی که عصبانیم می کنه ، حماقته! ۱۲- بچه های کوچیک به من خیلی علاقه دارن درصورتی که این علاقه دوطرفه نیست. ۱۳- اصلاً حس رقابت در من وجود نداره و این خیلی بده پ.ن: همه ی دوستان عزیزم به این بازی دعوتن اگه شده، توی کامنت دونی! روزی که خواستم شروع به نوشتن این وبلاگ کنم، به خودم یه قولی دادم که دلیل نوشتنمم هنوز همونه! چند روز پیش تصمیم گرفتم که دیگه ننویسم بودم ونمی شد کاریش کرد! البته نوشتن دست خودم نیست. وقتی چیزی میاد به ذهنم، بایّد بنویسمش. بنابراین چون مطلب آماده نداشتم ، پست قبلی رو همینجوری گذاشتم:مفید و مختصر!اما امروز خدا رو شکر مطلب جورشد! مدتی می شد که یه تناقض دیگه، ذهنمو مشغول کرده بود. خودم به این جمله اعتقاد داشتم:هرکه علمش بیش،رنجَش بیشتر. تا اینکه جمله ی دیگه ای پیدا شد:هرکی دانشش بیشتره، بیشتر پی می بره که چه قدر نادونه!!! این رنج جمله ی اول با اون نادونی جمله ی دوم در تضاد بودن واسه من! تا اینکه بالاخره بعد از کمی کلنجار رفتن با معانی و کتابها! فهمیدم دلیل دیگه ی سرخوشی عرفا، "نادونیشونه" نَه علمشون!!! اگر سروی به بالای تو باشد نه چون بَشن دلارای تو باشد و گر خورشید در مجلس نشیند نپندارم که همتای تو باشد و گر دوران ز سر گیرند هیهات که مولودی به سیمای تو باشد که دارد در همه لشکر کمانی که چون ابروی زیبای تو باشد مبادا ور بود غارت در اسلام همه شیراز یغمای تو باشد برای خود نشاید در تو پیوست همیسازیم تا رای تو باشد دو عالم را به یک بار از دل تنگ برون کردیم تا جای تو باشد یک امروزست ما را نقد ایام مرا کی صبر فردای تو باشد خوشست اندر سر دیوانه سودا به شرط آن که سودای تو باشد سرسعدی چوخواهد رفتن ازدست همان بهتر که در پای تو باشد پ.ن:نمی دونم کی می خوام دست از سر"سعدی" و عرفای دیگه وردارم. مرا خود با تو سرّی در میان هست وگرنه روی زیبا در جهان هست وجودی دارم از مهرت گدازان وجودم رفت و مهرت همچنان هست سعدی این روزا بیشتر از قبل حس می کنم آزادم. شاید چون گرفتارترم! بابام روی صندلی معاینه ی چشم نشسته.آقای دکتر برمی گرده تا اسلایدها رو ببینه یهو متوجه من می شه.می گه:آقای جافریان این نوه ته؟!! منم که بهم برخورده ،یه لبخند زورکی تحویل می دم دکتر:چه نوجوونه دخترت!!!!!!!! خودت چرااینقدر پیر شدی؟! بابام: به خاطر زحمت زیاده. کارم خیلی سخته...(من تصمیم می گیرم به خودم مسلط باشم و اینکه دکتر به بابام گفت پیر شدی رو بیخیال شم! بالاخره آقای دکتر سنی ازش گذشته و احترامش کاملاً واجب) نوبت معاینه ی من که می شه، دکتر پروندمو می خونه وبا دیدن شماره ی سنّ بنده، تازه ملتفت می شه که بله..... بهناز خانوم نوجوون که نیست هیچ،دوره ی میانسالیشم داره به آخر می رسه! وقتی معاینه ی چشمام تموم می شه، من که تازه از دکتر به خاطر دقت و صراحتش خوشم اومده، ازش می پرسم: آقای دکتر به نظرتون من می تونم چشمامو لیزیک کنم؟ بعد از کمی فکر کردن جواب می ده:۸۰٪ نه ،۲۰٪ آره! چون نمره ی چشمات خیلی بالاست.می دونی...ما موقع لیزیک کردن، قرنیه رو می تراشیم واسه همین،شما شانست خیلی کمه! البته باید یه سری آزمایش انجام بدی تا معلوم بشه ضخامت قرنیه ت چه قدره. اونوقت، تصمیم گیری برای عمل، راحتتر می شه! توی راه برگشت، من دائم خدا رو شکر می کنم چون با وجود پذیرفتن حقیقت، چیزی رو از دست ندادم ،حتی امیدمو! پ.ن: این پست ناخودآگاه، جوابی شد برای دوستی که گفته بود"چقد گنده نوشتی"اما توی اون یکی وبلاگم سنّت شکنی کردم! من و پسر عموم ۴ یا ۵ سالمون بود که با هم یه شعر و خودمم باورم نمی شه که الآن اون ، پیانو می زنه و من یه مجموعه شعر چاپ کردم! همین شهریور بود که رفتیم کرج و یه آهنگ خوشگلی برام زد که هنوزم توی ذهنمه. همین شهریور بود که خواهرش(دختر عموم) جواب کنکورشوگرفت. خودم جفتش نشسته بودم وقتی به خاطر تحقق رؤیاهاش ،از خوشحالی همدیگه رو بغل کردیم و جیغ زدیم. بله... بالاخره عزیز دلم پزشکی قبول شد نسخه های کوچولویی که برای مریضاش می پیچید، هنوزم هستن. حالا به مناسبت به حقیقت پیوستن رؤیاهاش، جمعه جشن گرفته و من دوباره دارم می رم کرج پ.ن۱: این پست مخصوص آ و ع عزیزمه. پ.ن۲: البته می خواستم اشاره ای داشته باشم به بازیهای بچه ها چون احتمال وقوعشون در آینده زیاده! ارزش آدما چقدر می تونه باشه؟ به اندازه ی فهمشون؟دانششون؟ زیباییشون؟ ثروتشون یا ...؟ در اینکه آدما رو خدا آفریده و در این خاک صبور ، از روح خودش دمیده شکی نیست! پس شباهت همه ، شاید این باشه! ارزششون شاید به همین باشه! بعضی ها اینو نمی دونن که آدما با هم مساوین! سریع می رن سر بحث مرد سالاری و زن سالاری !افتخارشونم اینه که چند نفر باهاشون هم عقیدن! این دید گاه من شاید اشتباه باشه ولی برای همه ی آدما به مناسبت اینکه فقط "آدم" هستن،جدا از اینکه باهام دوستن یا دشمن،غریبن یا آشنا، احترام قائلم و سعی می کنم دل کسیو نشکنم. پ.ن: يه شعر از خودم : سايه بيد مجنونتو بُردن سرشو كنار چشمه ي لب تشنگياش بي صداتر از هميشه بُريدن حالا ديگه شاخه هاش به جاي شوق نسيم توي رودخونه ي عاصي گم شده كيه كه يادش بياد ظهر مرداد سايه ي بي منّت سادگيشو؟ تير ۱۳۸۵ همه از عشق برداشت های مختلفی دارن. بالتبع منم از این قاعده مستثنی نیستم و طبق قولی که به تینای عزیزم دادم ،می خوام در این باره نظرمو بنویسم. به نظر من عشق يه جور احساس نيازه. نياز به محبت،نياز به دوست داشتن و دوست داشته شدن. البته مدتهاست عشقو به دو نوع تقسیم می کنن: حقیقی و مجازی. من این تقسیماتو قبول دارم ولی بینشون یه اشتراکی می بینم که قبلاً نمی دیدم . در واقع شاید همین "مسأله ی ندیدن اشتراک" باعث ایجاد غرور در من شده بود و منجر به این شد که از یه سری چیزا محروم بشم اشتراک این انواع، "نعمت بودن" اون هاست و من نمی دونستم... عشق حقیقی همونه که مولانا ، عطار ،حلاج و... می گن. عشق مجازی هم که بین دو تا آدم به وجود میاد. به هر حال عشق ، چه الهی باشه و چه زمینی ، نعمت خداست و قدرشو باید دونست.
پ.ن۱: ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بـر در دل روز و شـــب منتـظر یــار باش دلبر تــو دائماً بر در دل حاضــر اسـت رو در دل بـرگشــای حاضـر و بـیـدار باش دیدهی جان روی او تا بـنـبیند عیان در طـلـب روی او روی بـه دیـــــوار بـاش ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال لیک تو باری به نـقد ساختـهی کـار باش درره اوهرچه هست تادل وجان نفقه کن تـو بـه یکی زنـدهای از همـه بـیزار بـاش گر دل و جان تو را درٌ بـقا آرزوســـــت دم مــزن و در فـنـا هـمـدم عــطــار بـاش عطار پ.ن ۲: این جمله ازخودمه عطار بگوید! خاك خيلي اسرارآميزه. نزديك شدن بهش، نيروي خاصي به آدم مي ده. يه جور تواضع،يه جور تخليه ي غرور شايد. كافيه باهاش همسطح بشي تا دقيقاً درك كني چي مي گم. وسط يه دشت يا جنگل، توي كوچه يا باغچه ي حياط حتّي (هر جا كه زمينش خاكي باشه) دراز بكش. كم كم حس مي كني جزئي از خاك شدي و باورت مي شه كه بعداً هم به خاك تبديل مي شي...همونقدر پست وهمونقدر باعظمت! كي مي تونه به غير از يه آدم خاكي ،اين همه تناقض رو با هم تحمّل كنه؟: پست و فقير در برابر خدا ، عظيم و باشكوه در برابر ماسوا (اون هم فقط به خاطر توجه خاص خدا). پ.ن ۱:خيلي ها براي رسيدن به مرحله ي فقر وفنا درعالم عرفان، شبارو توي يه قبر خالي صبح مي كنن! البته من چون يه آدم عادي هستم،به همون دراز كشيدن روي خاك هم قانعم. پ.ن۲: هر ذره که بر روی زمینی بوده است خورشید رخی ،زهره جبینی بوده است گـرد از رخ آستین بـه آزرم افشان کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است خيّام ![]()
![]()
![]()

ادامه مطلب
![]()
ولی خودخواه نیستم.![]()
![]()
فکر می کنم بیشتر اوقاتی که خندم
نسبت به غذاهای شیرین هم،![]()
![]()
حتی
ولی قول داده
فقط خدا عالمه!
بابام:نه،دخترمه!
![]()
![]()
اون موقع همش ۶-۷ سالش بود. ![]()
. به نظرم باید خیلی جدّی گرفته بشن ![]()

![]()
:عشق آنست که خود بجوید، نه آنکه تنها

![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


